خوانش شعر

این بار من یک‌بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

غزل شماره‌ی ۱۳۷۲ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

این بار من یک‌بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
امروز عقل من ز من یک‌بارگی بیزار شد
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
از کاسه‌ی استارگان وز خون گردون فارغم
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
در دیده‌ی من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
زیرا قفس با دوستان خوش‌تر ز باغ و بوستان
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
مولوی بلخی

دیوان شمس

غزلیات

شماره‌ی

۱۳۷۲

 

خوانش:

ماهان نوری

این بار من یک‌بارگی از عافیت ببریده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام
دامان خون‌آلود را در خاک می‌مالیده‌ام
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام
زیرا از آن که‌م دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام
تو عاشق خندان‌لبی من بی‌دهان خندیدیده‌ام
بی‌ دام و بی‌ گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام
مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام
کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهان‌الدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او می‌توان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
آثار مولوی در سایت گنجور:
مثنوی معنوی
دیوان شمس
فیه ما فیه
مجالس سبعه
مشاهده‌ی بیشتر

ماهان نوری

شاید زیباترین توصیف ممکن را زنده‌یاد جسین پناهی عزیز کرده باشند:سرگذشت مردی که هیچکس نبود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن